قصه با غین!

قصه های واقعی، قصه های مجازی، قصه های من

قصه با غین!

قصه های واقعی، قصه های مجازی، قصه های من

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب
  • ۹۹/۰۱/۲۹
    4*4

هی یو!

حواست هست هرچی پیرتر میشی، نچسب تر میشی؟

 

تولدت مبارک، @من

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۰۰ ، ۰۰:۴۴

من خودم سالی یه بار به اینجا سر میزنم

تو چقدر بیکار و بیماری که هر روز سر میزنی surprise

کاش لااقل شرف داشتی میومدی میگفتی دنبال چی میگردی

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۰۰ ، ۰۱:۵۹

تا حالا دیدی یه نفر

بعد از اینکه زبالشو انداخت تو سطل

یا گذاشت دم در

یه کم ک دور شد

برگرده و تف بندازه روش؟؟؟

من دیدم :]

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۲۱

شاید یکی از معدود چیزهایی که میدونم و از صحتش مطمئن هستم

اینه که بزرگترین لطف ممکن که من! میتونم به عزیزام بکنم

اینه که نباشم :}

جلو چشمشون

روی اعصابشون

سد راه خواسته ها و آرزوهاشون

شک ندارم برای همه عزیزام بهترین روز عمرشون روزیه

که من دیگه نباشم

چون این موجودی که هستم

نبودنش از بودنش خعیلی بهتره

(ممنونم از اون عزیزی که با حرفهاش، لطف کرد آینه گرفت جلوم تا خود واقعیمو ببینم و بشناسم و بفهمم چقدر وجودم برا بشریت مضره) 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۲۳

در شروع چهارمین سال از چهارمین دهه زندگیم

یه چیزایی عوض شدن

پیرتر شدم

کم فایده تر

و رنگ پریده تر

اما یه چیزایی هم ثابتن

مثل شاد نبودن تو روز تولدم

این مریضی هم ک شده قصه هزار و یک شب

قوز بالای قوز

خدا به حق امام زمان به همه سلامتی بده

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۹ ، ۰۷:۲۲

فکر نمیکنم هر کسی بفهمه یه لباس توی کمد بپوسه در حالی که هنوز مارکش بهشه یعنی چی

شاید برای هر دختری پیش بیاد که

لباسی رو پشت ویترین یا داخل مغازه ای ببینه و به دلش بشینه

که نه مناسب مهمونیه نه مناسب تو خونه ی بابا پوشیدن

گاهی جلوی دلشو میگیره و با خودش میگه من اصن اینو نمیتونم بپوشم به دردم نمیخوره

گاهی هم میگه میخرمش چند صباح دیگه خونه خودم میپوشمش ایشالا

بعد مدتی

وقتی اون لباسو بدون اینکه پوشیده باشه مجبور میشه بندازه دور

تازه یاد میگیره چشماشو درویش کنه

و هر چیزی که دلش خواست نگیره

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۸ ، ۰۲:۴۸

بچه که بودم یه خرگوش عروسکی داشتم

جنسش از پولیش پرزکوتاه بود و رنگش هم ترکیبی از لکه های رنگی بنفش و سفید و طوسی و زرد و ...

چند باری حین بازی گوشش کنده شده بود و مامان برام مرمت کرده بود، یه چشمش هم تو یکی از دعواهایی که با خواهرم کردم کنده شد و گم شد بجاش دکمه دوختم برا همین چشاش تا به تا بود

اسمشو گذاشته بودم آقارضا

نمیدونم چرا! اصلاً یادم نمیاد چرا این اسمو روش گذاشته بودم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۸ ، ۱۵:۱۰

زیاد پیش میاد

آدما!

دلتنگ کسی بشن که مُرده و از دستش دادن. حتی شنیدم پیش اومده

قاتلها، دلتنگ کسی شدن

که خودشون کشتنش.

 اینجور دلتنگ شدنها طبیعیه.

ولی فکر نمیکنم دلتنگی یه مُرده

برا کسی که کشتتش

طبیعی باشه.

چیم طبیعی بوده که دلتنگیم باشه.

تنها چیزی که روح سرگردونمو آروم میکنه،

علم به این موضوعه که

دنیا بدون من براش جای قابل تحمل تریه ؛]

​​​

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۲

بعضیا ... فقط برا این وارد زندگیت میشن که

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۱۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۵:۲۹