قصه با غین!

قصه های واقعی، قصه های مجازی، قصه های من

قصه با غین!

قصه های واقعی، قصه های مجازی، قصه های من

شاید یکی از معدود چیزهایی که میدونم و از صحتش مطمئن هستم

اینه که بزرگترین لطف ممکن که من! میتونم به عزیزام بکنم

اینه که نباشم :}

جلو چشمشون

روی اعصابشون

سد راه خواسته ها و آرزوهاشون

شک ندارم برای همه عزیزام بهترین روز عمرشون روزیه

که من دیگه نباشم

چون این موجودی که هستم

نبودنش از بودنش خعیلی بهتره

(ممنونم از اون عزیزی که با حرفهاش، لطف کرد آینه گرفت جلوم تا خود واقعیمو ببینم و بشناسم و بفهمم چقدر وجودم برا بشریت مضره) 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۲۳

در شروع چهارمین سال از چهارمین دهه زندگیم

یه چیزایی عوض شدن

پیرتر شدم

کم فایده تر

و رنگ پریده تر

اما یه چیزایی هم ثابتن

مثل شاد نبودن تو روز تولدم

این مریضی هم ک شده قصه هزار و یک شب

قوز بالای قوز

خدا به حق امام زمان به همه سلامتی بده

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۹ ، ۰۷:۲۲

فکر نمیکنم هر کسی بفهمه یه لباس توی کمد بپوسه در حالی که هنوز مارکش بهشه یعنی چی

شاید برای هر دختری پیش بیاد که

لباسی رو پشت ویترین یا داخل مغازه ای ببینه و به دلش بشینه

که نه مناسب مهمونیه نه مناسب تو خونه ی بابا پوشیدن

گاهی جلوی دلشو میگیره و با خودش میگه من اصن اینو نمیتونم بپوشم به دردم نمیخوره

گاهی هم میگه میخرمش چند صباح دیگه خونه خودم میپوشمش ایشالا

بعد مدتی

وقتی اون لباسو بدون اینکه پوشیده باشه مجبور میشه بندازه دور

تازه یاد میگیره چشماشو درویش کنه

و هر چیزی که دلش خواست نگیره

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۸ ، ۰۲:۴۸

بچه که بودم یه خرگوش عروسکی داشتم

جنسش از پولیش پرزکوتاه بود و رنگش هم ترکیبی از لکه های رنگی بنفش و سفید و طوسی و زرد و ...

چند باری حین بازی گوشش کنده شده بود و مامان برام مرمت کرده بود، یه چشمش هم تو یکی از دعواهایی که با خواهرم کردم کنده شد و گم شد بجاش دکمه دوختم برا همین چشاش تا به تا بود

اسمشو گذاشته بودم آقارضا

نمیدونم چرا! اصلاً یادم نمیاد چرا این اسمو روش گذاشته بودم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۸ ، ۱۵:۱۰

زیاد پیش میاد

آدما!

دلتنگ کسی بشن که مُرده و از دستش دادن. حتی شنیدم پیش اومده

قاتلها، دلتنگ کسی شدن

که خودشون کشتنش.

 اینجور دلتنگ شدنها طبیعیه.

ولی فکر نمیکنم دلتنگی یه مُرده

برا کسی که کشتتش

طبیعی باشه.

چیم طبیعی بوده که دلتنگیم باشه.

تنها چیزی که روح سرگردونمو آروم میکنه،

علم به این موضوعه که

دنیا بدون من براش جای قابل تحمل تریه ؛]

​​​

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۲

بعضیا http://happydentist.blog.ir/ فقط برا این وارد زندگیت میشن که

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۱۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۵:۲۹

بابا از اون وقتی که هنوز دهنش بوی شیر میداد

از داشتن دو تا چیز بیزار بود.

باجناق! و دختر!!!

خودش میگه اینا بدترین کابوسهاش بودن

وقتی سر بارداری اول مامان، با یه شوخی نا به جا باعث بدحال شدن مامان شد

و دو تا پسر دوقلو سقط شدن؛

هیچوقت فکرشو نمیکرد جای اون دو تا، خدا بهش یه دختر بده.

از روزی که از دختر بودن نوزاد توی راه مطلع شد با مامان قهر کرد.

بعد دنیا اومدنش هم تمایلی به در آغوش کشیدنش نشون نداد.

حتی واسه انتخاب اسمش هم ذوقی نداشت و این وظیفه ش رو به دیگران سپرد.

برای جبران این ماتم عظما!

خیلی زود اقدام کردن برای بارداری مجدد

اما در کمال ناباوری باز هم دختر بود.

گاهی تصور میکنم بعد از اینکه فهمید دومی هم دختره

شاید رو به آسمون خطاب به خدا گفته:

خدایا شوخیت گرفته؟ داری سر به سرم میذاری؟

بعد از اون هم از ترس اینکه باز هم دختر بشه

تا چند سال اصلاً اقدام به بچه دار شدن نکردن.

تا اینکه یه شب خواب دید که دست پسرشو گرفته داره میبره دَدَر!!!

و بدین ترتیب مراتب جهت تولد و رشد و نمو یک پسر؛

اون هم در کانون توجهات خانوادگی؛

فراهم شد

و مرحمی شد بر قلب رنجدیده اون پدر!!!

حالا بعد از 33 سال از اون ماتم عظمی، جز اینکه همه تلاشش بر اینه که ثابت کنه نظرش کاملن اشتباه بوده و حالا نظر دیگه ای داره

در عین حال سعی میکنه تو سالگرد اون روز؛ خودشو شاد نشون بده در حالی که نیست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۰۳:۱۹

متأسفانه یا خوشبختانه من آدم به شدت خاطره بازی هستم. از همونایی که به دردنخور ترین و خارترین چیزها رو هم دور نمیریزن به امید اینکه حتی اگه یه روزی به کار نیاد، لااقل با دیدنش کلی خاطره براشون زنده بشه.

کلی از این خارهای خاطره انگیز به دلایلی از دسترسم دور مونده بودن برای 3-4 سال. تا اینکه دیروز وقتی دنبال چیزی میگشتم رفتم سراغشون. از تقویم جیبی سال 83 که توش تاریخ امتحانهای پایان ترم و تاریخ تولد دوستای صمیمی اون موقع م که الان سالهاست ازشون بی خبرم و تاریخ اتفاق های مهم اون سال رو یادداشت کرده بودم تا دفتری که زمان دبیرستان توش سوالایی که دوس داشتم تو جلسه خواستگاری از فرد مورد نظر بپرسم رو نوشته بودم و کلی چیز دیگه اونجا داشتن خاک میخوردن.

با دیدن هر کدومشون یه حس و حالی بهم دست میداد که اصلن قابل توصیف نیست. با بعضیاش بغض میکردم؛ به بعضیاش میخندیدم، از بعضیاش چندشم میشد و برای بعضیاش آهِ توأم با حسرت میکشیدم. دفتر شعرم؛ جزوه های دبیرستانم؛ دفتر خاطرات دوران دانشجوییم؛ کلی کتاب و کلی یادداشت و یه سری عکس و ...

چنان غرق تماشا و خاطره بازی شدم که وقتی به خودم اومدم فهمیدم دو ساعت بیشتره که تو سرما نشستم کف انباری و دارم اشک میریزم. داشتم حساب کتاب میکردم. حساب میکردم ببینم چند سال پیش فکر میکردم که چند سال بعد اینجایی باشم که الان هستم یا نه!

نتیجه حساب کتابم این شد که تو این 32 سال که از قدم گذاشتنم تو این دنیا میگذره، فقط 16 سالشو زندگی کردم. حدود 12 سالشو که خواب بودم. 4 سال هم تو کلاس های مختلف، چیز یاد گرفتم و باقیش پوچِ پوچ، تباهِ تباه! همش هدر رفته.

نتیجه حساب کتابم یه کارتن زباله شد! خاطره هایی که فکر میکردم یه روزی از یادآوریشون لذت ببرم؛ داشتن یادم مینداختن که چقدر به خودم بدهکارم و مجازات این یادآوری، تبدیل شدن به زباله بود.

یادم باشه خاطره اسباب بازی نیست. خاطره آینه ی دقه! خاطره برای یادگاری نیس؛ خاطره گاری یادهاست که اگه چرخاش سالم باشه همیشه در سفره و همیشه داره میره و هیچ جا برای مدت طولانی نمیمونه

 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۸ ، ۰۳:۵۵

نمیدونم این رابطه از کدوم طرف درست تره

اینکه آدم هر چی بزرگتر میشه تنها تر میشه

یا هر چی تنها تر میشه بزرگ تر میشه؟

اما اینو خوب میدونم که وقتی تنها باشی

فرقی نمیکنه گرگ باشی یا گوسفند

gorg

برا یه عده تبدیل میشی به خوراک

برا یه عده میشی درس عبرت

برا خودتم آینه دق

و مدام از خودت میپرسی چرا تموم نمیشه؟

و این دقیقن همون حالیه که من بهش میگم گرگفندی

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۳۲