قصه با غین!

قصه های واقعی، قصه های مجازی، قصه های من

قصه با غین!

قصه های واقعی، قصه های مجازی، قصه های من

دِپسردگی

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۵۵ ب.ظ


یه ترکیب مسخره از دو کلمه ی مسخره، دپرس+افسردگی!

از این کلمه بیزارم، چون اولین بار از کسی شنیدمش که حالا خودش نیست ولی خاطرات تلخی ازش برام مونده. اینکه الآن با همه تنفری که از این کلمه دارم، باز ازش استفاده میکنم، برای اینه که بهتر از هر کلمه ی دیگه ای منظورمو میرسونه.

جوون تر که بودم، مثل یه دونه ی ذرت که حرارت دیده، پر از انرژی بودم که میخواست آزاد بشه و این انرژی وادارم میکرد به تلاش و دویدن و تکاپو. نمونه هاش زیاده، مثلن توی دبیرستان، عضو هیچ گروه و دسته ای نبودم، اما هر وقت قرار بود از بچه های بسیج تقدیر بشه از منم میشد؛ هر موقع قرار بود بچه های تیم تئاتر به اردو برده بشن، منم می بردن؛ هر وقت بچه های گروه سرود و نمایش اجازه داشتن برای تمرین سر کلاس نرن، غیبت منم موجه بود! توی دانشگاه هم کم و بیش همینطوری بود. دوستی نزدیک با اکثر اعضای سه تا از انجمن ها و دو تا از کانون ها و شرکت توی جلسات درون گروهی بسیج (بدون داشتن حتی کارت عضویت عادی) همراهی با بچه های رشته های دیگه توی اردوهای تخصصی مرتبط با رشته شون ... و خلاصه همه جا بودم و هیچ جا نبودم. اما ...

اما از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم تلاشها و انرژیم رو مدیریت کنم، جدا از کارهایی که توی دانشگاه و موسسه ی محمد صل الله علیه و آله و سلم و همینطور توی سرای محله به عهده گرفتم، وارد فضای مجازی هم شدم تا با سرعت بیشتری تو نشر معارف صحیح دینی تلاش کنم. نمیدونم دقیقن تو کدوم مرحله از کار، اما یه جایی اشتباه کردم. راهو حسابی اشتباه رفتم و یهو به خودم اومدم دیدم به شدت از مسیر دور شدم. از همه ی فعالیت های بیرون از فضای مجازی ناخواسته فاصله گرفتم، عصبی و زودرنج و ترشرو و کج خلق و دروغ گو و ... و از همه بدتر بی انرژی و پنچر شده بودم.

توی دنیای جدیدی که برای خودم توی فضای مجازی ساخته بودم، دوستای زیادی داشتم و شخصیتی که ازم توی نت شناخته بودن براشون محترم بود، وقتی به مرور رفتارم عوض شد بعضیشون متوجه شدن و با لطف و محبت هر کدوم به شکلی که بلد بودن سعی کردن راهنماییم کنن که از این حال در بیام و مثل روزای اول ورودم به این فضا، پر از انرژی بشم. تلاش هر کدومشون یه جوری به شکست منجر شد. وجه اشتراک تمام نصایحی که بهم میشد این بود که کمتر برم نت، بی خیال کار توی فضای مجازی بشم، تو مسائل حاشیه ای مرتبط به روابط دوستانه ی مجازی دخالت نکنم، از سیاست فاصله بگیرم، از بحث و جدل سر هر موضوعی پرهیز کنم و ...

همه ی اینا برای من که اصلن به خاطر همینا وارد این فضا شده بودم، به معنی مرگ شخصیت مجازیم بود. تا حدودی سعی کردم به نصایح عمل کنم تا برچسب لجیازی بهم نچسبه. هرچی که شرایطم شامل گذر زمان میشد، اوضاع وخیم تر میشد. انگار دچار دو شخصیتی شده بودم. گاهی شاد و شنگول و پر انرژی بودم اما در عین حال عصبی و تندخو، یهو انگار با سرعت میخوردم به دیوار و پنچر میشدم و دِپسرده!

نکته ای که برام خیلی جالب بود این بود که همه ی دوستان مجازیم و حتی برخی از دوستان غیر مجازیم، وقتی پنچر بودم بیشتر دوستم داشتن. انگار تبدیل میشدم به یه موجود ترحم برانگیز. همه بهم محبت میکردن، و تأکید میکردن که این اوضاع برام بهتر از اون شرایط پرخاشگری و عصبی بودنه که به سلامتی جسمی و روحیم آسیب زده بود. کم کم مثل سیب زمینی بی تفاوت شدم نسبت به خیلی اتفاقها و مسائل، نه که کاملن بی تفاوت شده باشم، اما واکنشی هم نسبت بهشون نشون نمیدادم. جالب اینجا بود که بابت این رفتار تحسین میشدم.

حالا مثل کبری توی کتاب فارسی ابتدایی، یه تصمیم بزرگ گرفتم :]

اینکه به خاطر شادی و آرامش خاطر دوستام هم که شده، همیشه دِپسرده بمونم :]

خیلی هم خــــــــــــــــــــوب ;]


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۱۹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی